آدمک اخر دنياست بخند..?

 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢
 


 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
 

دوستی مثل آب تو دستات.. فکر می کنی نگهش داشتی.

اما وقتی دستت رو باز می کنی.. می بینی هیچی نمونده جز خیسی یه خاطره

دکتر علی شریعتی میگه: انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود

احساس تنهایی بیشتری می کند

 


 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
 

کسانی هستند که تا دیروز می گفتند..... بدون تو هرگز نمی توانند نفس بکشند......

ولی امروز در آغوش دیگری  نفس   نفس    می زنند..........


 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
 

من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت به نگاهی نگران.

تو به اندازه تنهایی من شاد بمان


 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱
 


 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٧
 

سلام دوستان من امروز یه وبلاگ جدید در رابطه با شغلم راه اندازی کردم.

www.photosense.blogfa.com 

این وبلاگ در زمینه عکاسی و فیلم برداری می باشد

خوشحال می شم اگه سر بزنید

 


 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٤
 

اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...

 اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....

 اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...

اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...

اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬

                                 مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...

 خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...

 خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد!

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم  

                 گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛

                 گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛

                 وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛

                 طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...


 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱
 

پریشانم، 

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟! 

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. 

خداوندا! 

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی 

لباس فقر پوشی 

غرورت را برای ‌تکه نانی 

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ 

و شب آهسته و خسته 

تهی‌ دست و زبان بسته 

به سوی ‌خانه باز آیی 

زمین و آسمان را کفر می‌گویی 

نمی‌گویی؟! 

خداوندا! 

اگر در روز گرما خیز تابستان 

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی 

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری 

و قدری آن طرف‌تر 

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ 

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد 

زمین و آسمان را کفر می‌گویی 

نمی‌گویی؟! 

خداوندا! 

اگر روزی‌ بشر گردی‌ 

ز حال بندگانت با خبر گردی‌ 

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. 

خداوندا تو مسئولی. 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن 

در این دنیا چه دشوار است، 

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤
 

                    عشق بازی کارهر شیاد نیست         این شــــــکاردام هرصیادنیست


 

     عاشقی را قابلیت لازم اســــت         طالب حق را حقیقت لازم است


 

     عشق ازمعشوق اول ســـــرزند         تا به عاشـــــــق جلوه دیگر زند


 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱
 

عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم!!

همان اول که اول ظلم رامی دیدم از مخلوق بی وجدان‘جهان را باهمه زیبایی وزشتی به روی یکدگرویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم!!

که درهمسایه چندین گرسنه چند بزمی گرم عیش ونوش می دیدم‘نخستین نعره مستانه را خاموش آندم برلب پیمانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم!!

که می دیدم یکی عریان ولرزان‘دیگری پوشیده ازصد جامه رنگین‘زمین وآسمان راواژگون‘مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم!!

نه طاعت می پذیرفتم‘نه گوش ازبهراستغفاراین بیدادگرها تیزکرده‘پاره پاره درکف زاهد نمایان سجه صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم!!

برای خاطرتنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان‘هزاران لیلی نازآفرین را کوبه کوآواره ودیوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم!!

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان‘سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم!!

به عرش کبریایی‘با همه صبر خدایی‘تا که می دیدم عزیزنابجایی‘نازبریک ناروا گردیده‘خواری می فروشد‘گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد‘اگرمن جای او بودم!!

که می دیدم‘مشوش عارف وعامی‘زبرق فتنه این علم عالم سوزمردم کش‘به جز

اندیشه عشق وفا‘معدوم هرفکری دراین دنیای پرافسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد‘چرا من جای او باشم!!

همین بهترکه اوخود جای خود بنشسته وتاب تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد‘وگرنه من به جای اوچوبودم!یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل وفرزانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!!!

عجب صبری خدا دارد!!!


 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱
 

برای تمام آرزوهایی که می میرند...سکوت

می کنم...



 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٩
 

آخر دنیا همین جاست بخند

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


مبارک باشه...........................


 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳٠
 
  • بی هدف ، بی معنا ، گرفتار مرداب تردید ،

 بازیچه انچه می خوانیم تقدیر ...

صبح را به تلخی مزه مزه می کنم و شب را

 به سردی سر می کشم ...

بی احساس ، در محله های پست ،

پر از تله و جاذبه ایستاده ام و منتظر ...

و در انتها

دلزده ، کوفته ، خسته از اینهمه پوچی ،

 خود را به خواب می زنم ...

چه تسکینی !

فردا صبح باز تکرار هیچ ...

و می گویند زندگی جریان دارد !

مثل این سه نقطه ...


 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦
 

خستم از لبخند اجباری            خستم ازحرف های تکراری

خسته از این زندگی اجباری       خسته ازعشق های قلابی

خسته ازاین همه خنجربه دست      خسته از این همه تنهایی

خسته از این امتحان الهی       خست از این درد های بی صدا

خسته از من از دنیا     خسته از این همه آگاهی      خسته از پرپرشدن جوانی


 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٠
 

وقتی به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه میخندبدن...   سعی کن یه جوری زندگی کنی که وقتی رفتی تنها تو بخندی و
بقیه گریه کنن...


 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧
 

خدایا خدایا توی این دنیای بزرگت پوسیدیم که

می خواستیم می خواستیم. مثل این روز رو نبینیم.. و که دیدیم که

هرچی باید همه حسرت بکشن ما کشیدیم که

زندگی قصه تلخی است که.......

                  اما خدایا بسکه ما دنبال این زندگی دویدیم که 






 
 
این جا همه خوابن ولی تو ....
نویسنده : مهدی . - ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۳
 

ای کاش زودتر از میان شما بروم


 
 
و این صداست که می ماند.
نویسنده : مهدی . - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
 

                                  و این صداست که می ماند.

جذابیت صدا در برخی افراد آن چنان است که نیمی از شخصیت وجودی و حقیقی شخص گوینده را تشکیل می دهد بدون آن که شخص متوجه این تمایز و نعمت الهی باشد. ناخودآگاه طرف مقابل را مجذوب می کند. و این حکمتی است که خدا در وجود هر شخصی قرار نداده است.

امروز می خوام یکی از دوستان خوبم رو معرفی کنم چون حیف ام اومد که شما آهنگ هاش رو گوش نکنید البته لازم به ذکر هست که این دوست گل من کلی از شهرت بالایی تو عرصه خوانندگی بر خوردار هست.

 

دوستان برای شنیدن و دانلود آهنگ هاش می تونید به سایت خود نعیم مراجعه کنید

http://www.naeemmusic.com   


 
 
گنجشک با خدا قهر بود…
نویسنده : مهدی . - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
 

گنجشک با خدا قهر بود…

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه

می گفت:  

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی

هستم که  

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

  و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.  

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و…

خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه

بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی.  

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را

گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…


سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن

گاه تو

از کمین مار پر گشودی.


گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو

ندانسته به

دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...


 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
 


نه می شه با تو سر کنم ، نه می شه از تو بگذرم
بیا به داد من برس ، من از تو مبتلاترم

بگو کجا رها شدى ، بگو کجاى رفتنى
من از تو در گریز و تو ، چرا همیشه با منى

کسى به جز تو یار من نیست ، گذشتن از تو کار من نیست
به جز خیال تو هنوزم ، ببین کسى کنار من نیست

عاشقتم خدا.


 
 
← صفحه بعد