آدمک اخر دنياست بخند..?

 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۳
 
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
 
فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و
 
 هول شمي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبی
 
و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها
 
 تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.
 
بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد.
 
 دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي
 
ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و
 
 قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني!
 
 آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با
 
 اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات
 
مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف
 
 بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد
 
 كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم
 
 و توي جيبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد.
 
بگذار يك بار هم او فريب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز
 
 غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق
 
ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود!
 
فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.
 
مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش
 
 بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.

آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم.
 
 بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.

و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه
 
 قلبي كه پيدا شده بود .

 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۳
 

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم  

 ،         حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ،   وقتي   

                             به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را

                   پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ،  اما دروغ در 

    لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود   ...


 
 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۳
 

رفيق من سنگ صبور غم هام     به ديدنم بيا كه خيلي تنهام               

هيشكي نمي فهمه چه حالي دارم     چه دنياي رو به زوالي دارم        

مجنونم و دل زده از ليلي ها          خيلي دلم گرفته از خيلي ها         

نمونده از جوني هام نشوني            پير شدم پير تو اي جوني          

تنهاي بي سنگ صبور                  خونه سرد و سوت و كور          

توي شبات ستاره نيست               عمري و راه چاره نيست            

 اگر چه هيچ كس نيومد               سري به تنهايت نزد

 

        اما تو كوه درد باش      طاغت بيارو مرد باش