آدمک اخر دنياست بخند..?

 
 
نویسنده : مهدی . - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٦
 

اين  اين مثنوي حديث پريشاني من است بشنو كه سوگنامه ويراني من است .امشب نه اين كه شام غريبان گرفته ام .بلكه به يومن آمدنت جان گرفته ام
گفتي غزل بگو.غزلم شورو حال مرد. بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد. گفتم مرو كه تيره شود زندگاني ام. با رفتنت به خاك سياه مي نشاني ام .گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد.
بر چشم باز فرصت ديدن نمي دهد.وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است.معيار محروزيمان سنگ بودن است.ديگر چه جاي دل خوشي و عشق باقي است.اصلا كدام احمق از اين عشق راضي هست.
اين عشق نيست فاجعه قرن آهن است.من بودني كه عاقبتش نيز بودن است.حالا به حرفهاي قريبت رسيده ام.فهميده ام كه خوب تورا بد شنيده ام.حق با توبود. از غم غربت شكسته ام.
بگزار صاد قانه بگويم كه خسته ام.بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق.اين ها چقدر فاصله دارند تا رفيق.من را به ابتظال نبودن كشانده اند.روح مرا به مسند پوچي نشانده اند.
اين جا كسي براي كسي كس نمي شود.حتي عقاب درخور كركس نمي شود.جايي كه سهم مرد به جز تازيانه نيست.حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست.ما ميرويم چون دلمان جاي ديگر است.ما مي رويم هركه بماند موخير است