آدمک اخر دنياست بخند..?

 
هستم برای بودن

بی هدف ، بی معنا ، گرفتار مرداب تردید ،

 بازیچه انچه می خوانیم تقدیر ...

صبح را به تلخی مزه مزه می کنم و شب را

 به سردی سر می کشم ...

بی احساس ، در محله های پست ،

پر از تله و جاذبه ایستاده ام و منتظر ...

و در انتها

دلزده ، کوفته ، خسته از اینهمه پوچی ،

 خود را به خواب می زنم ...

چه تسکینی !

فردا صبح باز تکرار هیچ ...

و می گویند زندگی جریان دارد !

مثل این سه نقطه ...